رفیعی با دستانی خونی وارد سنگر شد. رنگم پرید، فکر کردم بلایی سر حمزوی آمده .از سنگر پریدم بیرون دیدم اوهم دستش خونی است. پرسیدم چی شده؟ گفتند برو عقب ماشین را نگاه کن.

 

 دیدم یک گونی پر خون عقب ماشین هست. یه شهید توی گونی بود که پا و سر نداشت.پیراهن سفد پوشیده بود و دکمه یقه را تا آخر بسته بود .

 

گفتند:«برای شستشوی بیل مکانیکی جایی را کندیم تا به آب برسیم.آب که زلال شد دیدیم یک تکه لباس از زیر خاک بیرون زده است. کندیم دیدیم پیکر یک شهید است ، جنازه سالم بود و خون تازه از حلقومش بیرون می زد ! ما جایی را انتخاب کردیم که مطمئن بودیم هیچ شهیدی آنجا نیست.اصلا آنجا اثری از جنگ و خاکریز نبود .دور تا دور منطقه را زیرو رو کردیم تا شاید شهید دیگری پیدا کنیم ،اما خبری نبود.

 

 

خیلی وقتها باید خود شهدا به میدان می آمدند تا پیدایشان کنیم.

 

فردای آنروز رادیوی ماشینم روشن بود،گوینده اعلام می کرد : هم اکنون یک هزار شهید بر روی دستان مردم در حال تشییع است.

 

یکی از آن هزار شهید همان شهیدی بود که دیروز کشفش کردیم .خودش را رسانده بود به قافله رفقا....

 نقل از کتاب نشانه ها، خاطرات محمد احمدیان از تفحص شهداء

جنگ تمام شده بود و خیلی از شهدا جا مانده بودند .دلمان پیش آنها بود . باید میرفتیم و بر میگرداندیمشان ؛ اما منطقه حساس بود و قرارگاه موافقت نمی کرد.هر جوری شده یک فرصت ده روزه گرفتیم.گذشته از دوری راه ،دور و برمان پر بود از میدان ها وسیع مین.

 

چند روز کارمان گشتن بود و سوختن زیر آفتاب و دست خالی برگشتن .

 

مهلت ما روز نیمه شعبان تمام می شد. بعی از بچه ها پیشنهاد کردند کار را تعطیل کنیم و روز عید به خودمان برسیم، اما شهید غلامی گفت :«نه ، تازه امروز روز کار است و باید برویم عیدی را از آقا بگیریم»

 

همه به این امید حرکت کردیم اما هرچه بیشتر گشتیم ،ناامید تر شدیم.

 

آفتاب داشت غروب می کرد که صدای ناله و توسل شهید غلامی بلند شد :«آقا جون دیگه خجالت می کشیم تو روی مادران شهید نگاه کنیم ...» باید وداع می کردیم و بر میگشتیم. بغض توی گلوی بچه ها ترکید و به گریه افتادند

 

چندی بعد فریاد شهید غلامی را که رفته بود شاخه شقایقی را برای معراج شهدا بچیند میخ کوبمان کرد؛دویدیم طرفش

.

.

.

شقایق درست روی جمجمه یک شهید سبز شده بود !

 

چه حالی میشدی توی این غروب نیمه شعبان اگر می دانستی که نام این شهید «مهدی منتظر القائم »است!

 نقل از کتاب نشانه ها، خاطرات محمد احمدیان از تفحص شهداء
توبه

در دالان پر پیچ وخم  روزگار و در دریای پر تلاطم سرنوشت، گاهی اوقات میتوان ساحل آرامی یافت که زورق آسیب دیده خود راکه از جور زمانه مستعمل  شده و دیگر نمی توان با آن طی طریق کرد را تا حدودی تعمیر کرد و خود نیز تنی بیاساییم. تا بدین طریق شاید بتوانیم جان سالم از گرداب دنیا بدر بریم.

 

اما باید بدانیم این از احتمالات است که بتوانیم با یک زورق ناسالم از گردابی به وسعت اقیانوس بگذریم؛ بلکه بهترین راه و شیوه برای فرار از طوفان های سهمگین سرنوشت و فرجامی منحوس، این است که در پی یافتن کشتی نجاتی باشیم تا ما را با خیال راحت به ساحل امن و آرامش برساند.

 

اما حقیقت امر این است که

 

 آیا واقعا این چنین کشتی نجاتی را می توان یافت؟

 

آیا می شود بوسیله آن از بزرگترین طوفانها و گردابهای زمانه جان سالم بدر برد؟

 

اصلا این کشتی نجات ما را با خود تا رسیدن به مقصد همراه خواهد کرد؟

 

جواب همه سوالات همین حدیث معروف وعظیم پیامبر اسلام(ص) است:

 

«إنّ الحُسینْ  مِصباحُ الْهُدی و سَفینَةْ النَّجاة »

 

آری.آن کشتی نجاتی که ما باید از آن مدد بجوییم وبه آن اقتدا کنیم تا بوسیله آن به مقصدو ساحل امن برسیم همان حسین بن علی(ع)، فرزند شیر خدا وسرور شهیدان بهشت است.

 

دردنیای هزار رنگی که هر روز پر زرق و برق تراز قبل میگردد و هر روز آوازی زیباتر سرمی دهد تاعده بیشتری را اسیر گرداب هایی که ظاهری دل فریب اما باطنی خروشان وطاغی دارد بکند، کشتی نجاتی مطمئن تر از او پیدا نمیگردد.

 

در زمانه ای که گناه آیین و مسلک مردم شده وجدا کردن حق از باطل همچون جدا کردن گندم ازجو دشوار شده...

 

در روزگاری که مسافران به جای آنکه درپی یافتن وسیله ای مستحکم برای رسیدن به مقصدی دور در مسیری پر فراز و نشیب باشند، درپی مستحکم کردن پایه های زندگی خود در باتلاق های عمیق گناه هستند؛ مگر کشتی نجاتی بهتر ومستحکم تر از امام حسین(ع) یافت می شود.

 

کسی که پرده های گناه را یکی پس از دیگری کنار می زند و بر روی قلبش پرده زخیمی ازظلمت می کشد باید بدنبال روزنه ای باشد که توسط آن نور حق را به قلبش بتاباند؛این روزنه چیزی نیست مگر توبه.

 

توبه است که می تواند ما را از افتادن در پرتگاههای بعدی عصیان حفظ کند. برای اینکه بتوانیم در این راه موفق شویم باید درصدد فرد آبرومندی باشیم تا شفاعتمان را در پیشگاه معبود بکند؛فردی که اورا کشتی نجات خطاب می کنند،به این دلیل که می تواند ما را از گرداب های های مهلک گناه نجات دهد و به نوعی از اسارت دنیا رهایی بخشد.

 

رهایی بخشیدن از دام های شیطان، رهایی بخشیدن از بلاهای گناه، رهایی بخشیدن از...

 

آری ...

 

حسین(ع) می تواند مارا آزاد کند کسی که آزادگی آیین و قانون زندگانی اش بود،کسی که آزاد بودن و آزاد زیستن را برای تمام تاریخ به نمایش گذارد...

 

کسی که آزادی را آزادگی بخشید...

 آزادگی از هر آنچه غیر خداست.

به کدامین گناه؟!

شیعه را باور بر آن است :

همان آتشی را که بر در خانه فاطمه (س) افروختند در خیمه های امام حسین(ع) افکندند.

با همان ریسمانی که به گردن علی (ع) انداختند تا برای بیعت ناخاسته ببرندش،امام سجاد(ع) را به دربار یزید بردند.

همان تازیانه ای که بر بازوی زهرا (س) کوفتند ، بر سر و روی خاندان نبوت در کربلا فرود آمد.

همان زوبین که بر سینه حضرت حمزه نشست گلوی علی اصغر را شکافت .

همان خنجر که جگر حمزه را در احد از سینه در آورد، سر حسین(ع) را در کربلا برید.

همان شمشیر که بر فرق علی(ع) ضربت زد،دو بازوی عباس را برید.

همان سنگها که در جنگ احد پیشانی و دندان پیامبر(ص) را شکست بر سرو روی حسین(ع) بارید.

همان ها که در پیکار صفین آب بروی لشگر علی(ع) بستند، در کربلا نیز آب بروی حسین(ع) و یارانش بستند.

همان ها که در سقیفه با خلیفه اول بیعت کردند، دست بیعت به یزید دادند.

تمامی کینه هایی که از شکست بدر و احد و حنین و خیبر و خندق از علی(ع) به دل داشتند در عاشورا رخ نمود.

جنایاتی که آن کوردلان کافر در کربلا و پس از آن انجام دادند، زیر آن سایه بان سیاهی پی افکنده شد که برای غصب خلافت علی در آنجا گرد آمده بودند.

آری یزید یکی از گناهان و بدی های معاویه بود و معاویه نیز یکی از گناهان خلیفه دوم و اوهم فرزند نامشروع پیوند شوم شیطان و سقیفه و سقیفه هم جلوه گاه اوج دشمنی با اسلام و اهل بیت علیهم السلام و سرآغاز تمامی گمراهی ها و مصیبت هایی بود که دامن گیر مسلمانان شد و این لکه ننگ جز با ظهور منتقم خون حسین(ع) از چهره و دامان مسلمانان پاک نخواهد شد .

حماسه کربلای امام حسین(ع) که در طول گذشت صدها سال هنوز هم گرم و پرفروغ نقل می شو وذره ای از حقیقت آن مخفی نمانده هرچه زمان می گذرد گوشه ای دیگر از این جنایت هولناک خاندان کفر آشکار میشود و بجای آنکه تارو خموش گردد پرده ای از چهره حق و حقیقت بر می کند .

مصیبت بزرگی که در طول سالیان متمادی گریبان گیر خاندان حق بود و هنوز هم دل شیعه داغدار آن است جز با ظهور حجت خدا و منجی عالم التیام نخواهد یافت.

آخر به کدامین گناه این چنین با خاندان پاک عصمت و طهارت رفتار کردند؟

به کدامین گناه...

 به یاد بانوی تاریخ ساز،بانوی غمهای مرحم نشدنی

حضرت زینب کبری سلام الله الیها

وقتی گفت مارایت الاجمیلا نفهمیدم ،پرسید نفهمیدی؟گفتم اگر نمی شناختمت می گفتم باور نکردم.

فرمود کجایش را؟ 

·         سوال نمودم: از ابتدا که حرکت نمودید تا کربلا؟

·         پاسخ گفت:شوق دیدار سرزمینی را داشتم که انبیا و اولیای سلف همه زیارتش کرده بودند

·         پرسیدم: همان ابتدا راه بر شما بستند چطور؟

·         پاسخ گفت:بارقه محبت را در چشمان حر دیدم و توبه نصوح اش و شهادت خونین اش را.

·         پرسیدم: آن هنگام که لشکر لشکر خصم از کوفه می آمد و در شب تیره یاران میرفتند چه؟

·         پاسخ گفت:دیدم که دویار به از صد هزار بر حسین آمدند بلی حبیب و مسلم را میگویم.

·         پرسیدم: عطش روز هفتم به بعد را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت: فهمیدم که شب قدر نزدیک است و باید روزه داشت، آنهم روزه ای مدام.

·         پرسیدم:شام عاشورا را چگونه دیدی؟

·         پاسخ گفت: دیدم لیلة القدر اصحاب حسین(ع)را و احیایی که دیگر چشمی نخواهد دید

·         پرسیدم:روز عاشورا چگونه بود؟

·         پاسخ گفت:دیدم که چگونه اصحاب و بنی هاشم سعی داشتند گوی سبقت از هم بربایند.

·         پرسیدم:شروع نبرد را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت: معراج یاران را در صفوف نماز دیدم و چه نمازی وضو به عشق و سجده در خون

·         پرسیدم :در کشته شدن مظلومانه اصحاب چه دیدی؟

·         پاسخ گفت: دیدم که چگونه مرگ را چگونه مسخر خویش کرده اند و با هر زخم نیرویی می گیرند و چه لبخند زیبایی بر لب داشتند هنگامی که در دامان حسین (ع)جان میدادند.

·         پرسیدم: میدان رفتن اکبر را چه میگویی؟ و پاره پاره شدن پیکرش را! 

·         پاسخ گفت:دیدم پدری را که بزرگ شدن فرزندش را به نظاره نشسته ودیدم چگونه به آرزویش رسید

·         پرسیدم کدام آرزو؟

·         پاسخ گفت:پدر سالها میخواست که لعل پسر بوسد حیا مانع بود از آن صرف نظر می کرد.

·         پرسیدم :و شهادت قاسم را؟

·         پاسخ گفت: قد کشیدن یادگار برادرم را در آغوش عمویش.

·         به زمین خیره شدم و پرسیدم:شهادت عباس را چه میگویی؟

·         پاسخ گفت:برادرم عمری آرزو داشت عباس به جای سیدی و مولای، برادر صدایش کند در علقمه به آرزویش رسید اما من نه...

·         با بغض پرسیدم:پس شهادت اصغر چه؟

·         نگاهم کرد و پاسخ گفت: آخرین سرباز برادرم گل سر سبد شهدایش بود و سیراب ترین شد.

·         چشمانم اشک،پرسیدم و چون به نیزه غریبی تکیه کرد و هل من ناصر اش بلند شد...

·         به دور دست خیره شد و پاسخ گفت:دیدم که پیکر شهدا به لرزش افتاد و شنیدم صدای خیل ملک را

 ·         اشکم جاری شد،پرسیدم  وداع چگونه بود؟

·         گویی چیزی یادش آمد چشمانش برق زد و گفت :بوسیدم آنجایی که پیغمبر بوسید.........

·         با گریه پرسیدم: در گودال چه دیدی

·         چشمانش را بست و پاسخ گفت:مناجات حسین دیدنی بود ،گونه های برادرم را چنین گلگون ندیده بودم. و صدای مادرم را هم بعد از سالها شنیدم

·         دیگر توان ایستادن نداشتم پرسیدم و چون سر شد به نیزه

·         به غروب خورشید نگاه کرد و پاسخ داد:چه صوت زیبایی و آرام زمزمه کرد  شیعتی مهما شربت ....

·         به وجد آمده بودم و اشک می ریختم ،پرسیدم:در راه و در کوفه چطور؟

·         از من روی برگرداند و پاسخ گفت :بعد از برادرم عباس خودم را علمدار قافله حسین(ع)دیدم و این زیباس

·         پرسیدم شام(سوریه امروزی) چطور بود ؟

 

·         در پاسخ تنها سکوت کرد .........

 
X